تبلیغات
تالار تنهایی من

به نام آنکه که نباشد من هم نیستم

سلام دوستان گلم



تاریخ : جمعه 29 آذر 1392 | ساعت 00 و 07 دقیقه و 03 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 در سکوتی تلخ ، رفتنت را به تماشا مینشینم .

اشکهایم را پنهان میکنم  ، آن سوی لبخندی که درد میکند .

آه حسرت مینشیند بر وجود خسته ام .

کاش هرگز فاجعه جدایی رخ نمیداد .



تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 | ساعت 15 و 25 دقیقه و 25 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات

چگونه بفرستم تپش های قلبم  

را برای تو 

تا باور كنی از یاد بُردنت

كار من نیست  



تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 | ساعت 15 و 23 دقیقه و 28 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات

نبــار بــاران نبــار

اینجا کسے هواے دلتنگے ام را نـدارد

میترســم بمــیرد دل تنگـم

و دیگر به بوے نم خاکـت هم زنـده نـشود

نبــار بــارن نبــار

این هوایـت هوایـش را بـه سـرم مـیزند

دیوانه میکنـد مرا خاطراتش

و مـن گوشه اے کز میکنم و میـمرد دلـم

نبــار بــاران نبــار ایـن هوا او را میخواهد



تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 | ساعت 15 و 22 دقیقه و 33 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات
می گویند او رفته دیگر پس فراموشش کن

چرا نمیفهمند که فراموش نمی شود کسی که

اولین بوده اولین عشق اولین تصورات خوب اولین مهربانی

اولین تپش قلب اولین یادگاری ها اینها فراموش نشدنیست

کاش کمی هم مرا به حاله خودم میگذاشتن تا کمی

با یادش آروم بگیرم تا خیالش کنم او را کنارم

دلتنگم و این بزرگترین دردم هست

چرا ادم ها بجای امید دادن نا امیدت می کنند هرلحظه

چرا آدم ها را درک نمیکنم این روزها 

چرا می گویند نمیایی دیگر چرا من باید بی خیالت شوم

من و تو عمری با خیاله هم سر کرده ایم و این چیز کمی نیست

من میدانم تو بر می آیی  و میشوی تمام امید فردایم 



تاریخ : دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 | ساعت 15 و 21 دقیقه و 27 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات

زیادی تحویلش گرفتیم
این میمون زشته ۹۵ را...
کجای تو مبارک بود لعنتی؟؟؟؟!

قرار بود آدمها به هم برسند نه قطارها
قرار بود علی همیشه معلم باشد نه در زیر خاک....
با چه رویی امسال ذوق کنیم از دیدن کلاه قرمزی مادر مرده  :( ....
اصلا شما بگویید اولین اذان امسال را چه کسی میخواند؟موذن زاده؟؟؟؟
دلم آتش گرفته از سربازانی که حسرت کت و شلوار دامادی را بر دل مادرانشان گذاشتند....
دلم گرفته از حسنی که دیگر جوهرچی نیست...
واز دکتر یدالهی که دیروز خودش گفت بعضی مرگها غیرمنتظره است و امروز مارا در بهت غیرمنتظره ترین خبرش گذاشت....
نمیدانم سال جدید را چگونه میخواهند بدون مرد سیاست سیاستگزاری کنند؟؟
فقط میدانم این روزها آنقدر آتش به جانم که شاید فقط آتشنشانان پلاسکو بتوانند خاموشم کنند....

همه ی اینهارا گفتم که بگویم خیلی تحویل نگیرید این خروس وقت نشناس را ۰۰۰
فقط خداکند این یکی موقع شادی صدا کند...
نه مثل میمون سال قبل با اداهایش اشک دربیاورد ...

 

v1p_bandicam_2017-03-19_14-13-35-579.jpg




تاریخ : پنجشنبه 3 فروردین 1396 | ساعت 12 و 19 دقیقه و 47 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات
چای مینوشم ... یکباره دلتنگت شدم....بغض کردمو اشک درچشمانم حلقه زد

همه باتعجب نگاهم کردند ،لبخند تلخی زدمو گفتم: چقد داغ بود.... !!



تاریخ : یکشنبه 22 اسفند 1395 | ساعت 11 و 18 دقیقه و 56 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات
xxبزار بگــــــــــن فــــــــروردینــــــی هـــــــا مغـــــــــــــرورنxx


xxما دوستت دارم هامون روخرج کسی که لیاقتش رو نداره نمیکنیمxx



تاریخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | ساعت 11 و 08 دقیقه و 21 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات



طبقه بندی: عشق،

تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 | ساعت 11 و 14 دقیقه و 23 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات

بـــه هـر کـی میــگم خــوب نیــستـمــ میگـــه: ایـــن روزا تـَمـــــومــ میــشه ..

تــو دلـمــــــ یه لبــخنــــد میزنمــ و


میـــــــــگمـ : منــــــم دارم تمــــــــــــــوم میشم.. 

 



تاریخ : دوشنبه 16 اسفند 1395 | ساعت 11 و 07 دقیقه و 15 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات


تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1395 | ساعت 11 و 17 دقیقه و 34 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات


تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | ساعت 11 و 17 دقیقه و 05 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات

m1a1_001124524.jpg
 
رفتم پیش خدا فریاد زدم چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟ خدا ب ارامی گفت هیسسسس فرشته ها تازه خوابیدن زیر لب پرسیدم پس من چی........ با مهربانی گفت تو واسم عزیزترینی...... بغض کردم وگفتم :فرشته ی من رفت....... خدا نگاهم کردو گفت : اذیتش کردی؟؟؟؟؟ با اشک و هق هق گفتم ؛ فک نکنم......... خدا گفت:اومدی دنبالش تو اسمون ........ گفتم اره........ خدا لبخندی زد.......... سرمو بالا کردم گفتم: من بدم یا اون.......... خدا گفت ؛ هیچ کدوم........... داد زدم گفتم اون بد بود تنهام گذاشت، میدونست بدون اون نمی تونم ولی بی تفاوت رد شد،حرصم گرفت گفتم خدا ببرش جهنم .. خدا با تعجب گفت: مطمئنی؟ بادودلی با اشکام گفتم؛ نه ...... ب خدا گفتم : میشه ببینمش .... خدا قبول کرد..... ازین پاین داشتم میدیدمش بلند داد زدم گفتم اهای همه کسم همه احساس من من اینجام خدا اروم بهم گفت؛ صداتو نمیشنوه.... ب ارامی با بغض گفتم دوسش داشتم ، دارم پس چرا رفت ..... خدا گفت:اگه زندگیتون بهم ربط نداشت هیچ وقت سر راه هم قرارتون نمیدادم... روزی بهت میدمش صبر داشته باش ... لبخندی زدمو گفتم : مواظبش باش خدا ...
 



طبقه بندی: عشق،

تاریخ : جمعه 29 بهمن 1395 | ساعت 11 و 13 دقیقه و 39 ثانیه | نویسنده : سامان samanabdi@mailfa.com | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

تعداد کل صفحات : 66 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...